کنترل خشم، اوج بلوغ عاطفی است

خشم هیجان بسیار پیچیده ای است که طیف مختلفی از هیجانات گوناگون مانند( ترس، نفرت، تحقیر و...) را در بر می گیرد. منظورمان این است که فرد خشمگین تمامی این هیجانات نامبرده و بیشتر را در آن واحد در بدن فیزیکی اش تجربه می نماید و به همین دلیل واکنش های رفتاری مختلفی از منقبض شدن عضلات و افزایش ضربان قلب که درونی است تا فحاشی و قتل را تجربه می نماید.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی رادار اقتصاد؛ البته گاهی برای منی که خشمگینم، کشتن جسم او که مرا خشمگین ساخت کافی نیست و گاهی سعی می کنم با رفتارهایی مانند تحقیر کردن، فحاشی و فریاد زدن، شخصیت، توانمندی و جایگاه طرف مقابلم را هدف قرار دهم و او را در ذهن و بهتر بگویم در خاطرات خودم و دیگران به قتل برسانم.

چرا من از مدیریت خشمم، انقدر عاجزم؟

ناتوان بودن من در این فرآیند زمانی محرز می شود که پاسخ من به خشمی که در حال تجربه کردنش هستم بسیار نامتناسب با اتفاقی است که زمینه ساز این خشم است. بعنوان مثال، یکی از همکارانم رفتار ناپسندم را بسیار محترمانه مورد انتقاد قرار می دهد اما من در جایگاه مدیر بسیار خشمگین هستم که چطور به خودش جرأت این کار را داده؟ و بجای اینکه فضایی را برای درست دیدن آنچه باعث نارضایتی مان شده بازنمایم، او را با چند خط نامه (البته اگر بهره ای از انصاف برده باشم) در اختیار کارگزینی می گذارم!!!

آیا شما تناسبی بین این دوموقعیت می بینید؟ چرا یاد نگرفته ایم در محیطی سالم (محیطی که در ان بی احترامی، تحقیر و توهین نیست) با هم بر سر اختلافات و دلخوری هایمان مذاکره کنیم؟ چرا با تمام توصیه های اخلاقی، انسانی و حتی مذهبی در زمینه نحوه برخورد با خشم، هنوز این مهارت را فرا نگرفته ایم ؟

از خشم گفتیم و اینکه اکثر اوقات تناسبی بین محرک راه انداز خشمم و رفتاری که من در دنیای بیرون بعنوان پاسخ به این خشم انجام می دهم، وجود ندارد. به نظر شما عدم تناسب بین موقعیتی که راه انداز خشم من است و عکس العملی که من در قالب رفتار یا هیجان خشمگینانه به آن موقعیت ابراز می کنم چه پیامی برایم می تواند داشته باشد؟ البته اگر ادعای اخلاق مداری دارم و علاقمندم که تعاملاتم را سالم تر کنم و روابط بین فردی ام را بهبود بخشم!!!

بگذارید به این موضوع بپردازیم که پاسخ من به موقعیت ها از کجا نشأت می گیرد؟

Ø آموزه های تربیتی من و آنچه که در موقعیت مشابه با مراقبین اصلی ام (مادر و پدر) تجربه کرده ام.

Ø محتوای ذهنی من  که هم ژنتیک و هم تجربه هایی که معنادار شده اند، در شکل گیری آن دخیل است.

به مورد اول بر می گردیم: اگر من در کودکی در تعامل با مراقبین اصلی ام، نحوه صحیح رویارویی با خشمم را فراگرفته باشم، اگر تحت تربیت سخت گیرانه سرکوب نشده و تحقیر را تجربه نکرده باشم، اگر رفتار همدلانه با کسی را که نظری مخالف از نظر من دارد را آموخته باشم، اگر آموخته باشم که می توانم نقشی مهم در سالم سازی روابطم داشته باشم، قطعا می بایست مهارت مدیریت خشم را به زیبایی مهارت غذا خوردن کسب کرده باشم. زمانیکه پاسخ من به خشمم با موقعیتی که خشمم را برافروخته تناسبی ندارد، یعنی چیز دیگری درون ساحت روان من است که ناآرام است و دائما آزارم می دهد و با تلنگری آتش فشانی از خشم می شود. شاید بغضی که حاصل تحقیر شدگی است، شاید اسارتی از جنس کمال گرایی، شاید حس رها شدگی یا طرد شدگی عاطفی، شاید... بیندیشیم چرا عکس العمل من به خشمم خارج از حدود رفتارهای انسانی است؟

و اما مورد دوم: محتوای ذهن.

در باور عمومی، کارکرد ذهن را به اشتباه با محتوای ذهن هم معنی می دانیم. درست است که یکی از کارکردهای اصلی ذهن محافظت کردن از من است اما با شیوه هایی چون قضاوت کردن، ارزیابی، سنجش و ... که تمامی این راه ها اگرچه با هدف حفاظت از من بکار گرفته می شوند اما باعث بالارفتن میزان اضطراب من نیز خواهند شد. لذا نمی توان از ذهن به تنهایی انتظار این را داشت که در مواقعی که خشمگین می شوم بتواند کمکی تسهیل گرانه در مدیریت آن داشته باشد. و اما محتوای ذهن، واضح است که  محتوای ذهنی از نظر وجودی بسیار متفاوت از کارکرد ذهن است. محتوای ذهنی، اغلب تجربیات اولیه زندگی من هستند که در تعامل با نزدیکانم و تحت تأثیر چگونگی واکنش ایشان به آن تجربه ها، معنا دار شده اند. محتوایی است که در نحوه پاسخ دادن من به تمامی محرک ها نقشی پر رنگ دارد. هرچه محتوای ذهنی من آشفته تر باشد، تفسیر من از رفتارهای دیگران وحشتناک تر خواهد بود. اگر توهم خود بزرگ بینی دارم، حتما برداشتم از نقد همکارم این است که قصد تحقیرم را داشته!  اگر توهم گزند و آسیب داشته باشم بی شک می پندارم که او قصد آسیب زدن به من و هر آنچه که متعلق به من است را دارد! و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... اگر از حالات خودمان متعجب و به خودمان نهیب می زنیم که من بودم آنکه آنگونه فریاد می کشید!! اگر عزیزان مان از ترس اینکه مبادا خشمگین شوم، قید تعامل با من را زده اند، اگر وقتی خشمگین می شوم نمی فهمم کجا هستم و آنکه روبرویم ایستاده کیست!! حتما ذهن و روانم نیاز به پالایش دارند. اگر روابط و تعاملاتمان هنوز برایمان ارزشمند هستند، شاید برای نجات شان هنوز دیر نشده باشد.

آزاده پارسافر- کارشناس ارشد روانشناسی بالینی، مشاور و مدرس

۱۷ آذر ۱۴۰۰ - ۱۳:۲۳
کد خبر: 22718

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 3 + 9 =